نفس سرخ بیایان

می خواستم از چشمه جوشان بنویسم
از رایحه دلخوش ایمان بنویسم
می خواستم از عشق بگویم... که عزل گفت:
از مطلع لبهات فراوان بنویسم
می خواستم از شب بنویسم که در آن شب
گیسوی تو نازل شده قرآن بنویسم
من در خم آن پیچ و خم تار گرفتار
گیسوغزلی هست که از آن بنویسم
تا آنکه عنایت کند از شبنم زلفش
من بی خودم از خویش پریشان بنویسم
تو نقطه آغاز تبسم شده ای من
از گریه تنهایی پایان بنویسم
بگذار برایت غزلی تازه بگویم
بگذار که از جاده بی جان بنویسم
دریا اگر از هرم لبانم گله دارد
من با نفس سرخ بیابان بنویسم
حالا که برایت غزلی تازه نوشتم
با بوسه اجازست که در آن بنویسم:
یک بار بیا خانه ات آباد در این شهر
عطر تو وزیده است در این باد در این شهر
یک کوچه پر از حنجره باقی است در این راه
یک پنجره باز است به فریاد در این شهر
مجنون پی لیلی است در این وادی ایمن
یک کوه روایت شده فرهاد در این شهر
شب های سکوت از پی هم رقص کنان اند
خورشید که فانوس به ما داد در این شهر
عطر نفست جان به تن خسته دمید آه
عطر و غزل و عشق چو همزاد دراین شهر
با نام تو هر صبح تلاوت شده این باغ
تا سوره چشم تو که افتاد در این شهر
یک شهر پر از کوچه بن بست ولی حیف...
در پیچ و خم کوچه دلی هست ولی حیف...
آیینه شکسته است در این باغ شبستان
این باغ نرفته است که از دست ولی حیف...
هر تکه آیینه حکایات رفیعی است
در خاطر این شهر نشسته است ولی حیف...
با سنگ خرافات شکوه تو بهم ریخت
آیینه قدیّ تو بشکست ولی حیف...
از باغ نیستانی آیینه که چیده است؟
سیبی که سپردند به این دست ولی حیف...
افسوس که این قافله را خواب گرفته
صد تیر از این چله برون رست ولی حیف...
این جاده به خورشید رسیده است و لیکن
در راه فراز است و فرودست ولی حیف...
ح حجتی