چشمم به انتظارتو ساليست منتظر

چشمم به انتظارتو ساليست منتظر
اي مه درآ كه باز هلاليست منتظر
ازكوچهي خيال خود امشب عبور كن
درگوشهاي نشسته خياليست منتظر
آبي بزن به چهره، به شبنم بشو گلي
درچشمهسار سينه زلاليست منتظر
اي شير خفته پرسه بزن، بيشه را بگرد
اينجا غريب مانده غزاليست منتظر
با مُهرِ مِهر خويش نشاني بزن مرا
اي مايهي نشاط ملاليست منتظر
تيرنگاه دلشكن خانه بركنت
پيوسته در تجسس خاليست، منتظر
ديدم به چشم خويش كه چشمت به قصد من
چنديست در كمين مجاليست منتظر
رودابه را بگوي كه در زيربام قصر
در آرزوي وصل تو زاليست منتظر
شب ديرماندهاست و نشاني زصبح نيست
ديريست پشت بام، بلاليست منتظر
آنكس كه دل به ريزش ديوار بسته است
پيوسته در خيال محاليست منتظر
با آنكه من به باور پايان رسيدهام
چشمم در آرزوي وصاليست منتظر
باز فنجان قهوه، يك سيگار
باز فكري قشنگ، فكر فرار
باز دلگير و خسته از لپتاب
باز يك بسته داروي اعصاب
باز مردي مچاله، بيچاره
باز زخمي به قد قداره
يك گلو بغض و يك جگر ماتم
يك دل بيتوان و اين همه غم
باز آواي ريزش آوار
يك سرو اينهمه فشار و دوار
پيش چشمم هزار عكس عبوس
پشت هر عكس نقش صد كابوس
تك و تنهايم و هجوم ، هجوم
مثل برگي به رهگذار سموم
من برهنه ز هر طرف خنجر
شاخ خشكي و يك قبيله تبر
دستهاشان حناي خون دارد
چشمشان وحشت جنون دارد
آشنايند و كاردها در دست
سنگ و آيينه و درام شكست
آخرين صحنه، آخرين پيكار
مجلس روم و اوفتاده سزار
يك طرف برلبي خط افسوس
يك طرف زهرخندهي بروتوس
بردو چشمم فشار ميآرم
كه ببينم هنوز بيدارم
واي واي اينهمه خيال نبود
هم محال است و هم محال نبود
من تنها و خانه اي دشمن
همه بدخواه و بدتراز همه «من»
بازهم قهوه، باز هم سيگار
و همان فكر خوب، فكر فرار
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:19 توسط م میرزایی(میرنگاران)
|
بزرگترین مجموعه شعر پارسی- هزاران شعر هزاران شاعر