حسين صالحي

برده از چشمان من، چشم تو خواب
جاي خون، جاري‌ست در جانم شراب
اتفاق عشق، يك‌بار است و بس
اهل منطق نيست، يا حرف حساب
ترجمان عشق، حال عاشق است
گيج و سرگردان و بدمست و خراب


ريختي در سينه‌ام آتشفشان
تا بسوزد سينه از عشق مذاب
هرچه اين اتش فروزان تر شود
مست‌تر مي‌گردم از اين عشق ناب
عاشقي، معجوني از درد و غم است
دوست دارم طعم اين شيرين عذاب
گَس شود كامت، چو خرمالوي كال
جلد پاياني ندارد اين كتاب
عشق را تفسير، غير عشق نيست
«آفتاب آمد دليل آفتاب»



شعر و موسيقي به هم آميخته
شهد هستي را به كامم ريخته
شعر مي بندد به دل راه گريز    
تا پذيرا باشد از عشق عزيز

با نواي ساز از ره مي رسد
مي تپد دل عشق ناگه مي رسد
زير دست عشق تا دل چنگ شد
آشنا با ساز و ضرباهنگ شد

در خودش جوشيد دل تنبور زد
رفت تا ماهور و ناگه شور زد
فرصتي شد بشكنم هنجار را
تا يكي سازم دل و گيتار را

دست را بر گردنش آويختم
با غزل،آتش به جانش ريختم
خالي آغوش سردم ،گرم شد
سيم و نت،از گرمي دل نرم شد

شعر و موسيقي مرا بيتاب كرد    
تا سحر دلداده ي مهتاب كرد
راز عشقي خفته در آواز تو
عاشقان دانند، رمز و راز تو

پس بخوان و سوزناك آواز كن
نغمه داودي ات آغاز كن
ساز و آوازت ، پر و بال من است
همنشيني با تو ، اقبال من است
   



رسيده آخر خط،عشق بي هدف، چه كنم؟
رميده گوهر يكدانه از صدف، چه كنم؟
جواني ام كه به اميد و انتظار تو سوخت    
دگر نمانده به دل، تاب داغ و تف، چه كنم؟
تمام خون دل و اشك چشم من، خشكيد
    به جاي اشك ، به چشمم نشسته كف، چه كنم؟
به دل چگونه بگويم كه رفته اي ديگر
از اين خبر، به يقين مي شود تلف، چه كنم؟
نه هست چشمه ي آب و نه چاه و كاريزي
بدون آب، در اين باغ بي علف، چه كنم؟
نمانده چاره به جز دست شستن و رفتن
به غير گفتن بدرود و لا تخف، چه كنم؟
عجب تراكم سختي ست، در صف مردن!    
به جز نشستن در انتهاي صف، چه كنم؟




دوستت دارم براي آنچه هستي نازنين
باش با من همسفر، تا لحظه هاي واپسين
زخم خوردي از همه، هم پشت پا از روزگار
خسته و آزرده اي،آشفته حال و بي قرار
خاطرات تلخ و سختي هاي تو پايان گرفت
امدي،احساس در من با نگاهت جان گرفت
عشق را پاشيده ام از چشم خود درديده ات
بسته اي اما نگاه خسته و ترسيده ات
گرچه حق داري بترسي از فريب و ننگ‌ها
در نگاهم نيست اما،رنگي از نيرنگ‌ها
در خيالم بت شدي احساس مستي مي‌كنم
بي نظيري،چون خدا يكتاپرستي مي‌كنم
تكيه كن بر شانه ام،آواي دل را گوش كن
آتش غم را درون سينه ات خاموش كن
عشق را در وسعت روح تو جاري مي‌كنم
روي دل نقشي ز چشمت،كنده كاري مي‌كنم


********************************


عشق اگر روزي نباشد، از جهان پر مي‌كشم
بي‌مهابا شوكران را، يك نفس سر مي‌كشم
عشق مانند هوا يا آب، هستي مي‌دهد
با شميم او، نفس‌هاي معطر مي‌كشم
انسجام چار عنصر در حيات از عشق بود
پنجمين عنصر، كه نازش را مكرر مي‌كشم
عشق را پروردگار از ذات خود در ما دميد
گفت انسان را من از هرچيز، برتر مي‌كشم
هرچه بود و هست و خواهد بود، روزي مي‌رود
عشق را مانا و ممتد، تا به آخر مي‌كشم
دوست دارم زنگ نقاشي شود تكرار باز
شك ندارم عشق را اين بار بهتر مي‌كشم
تا بميرم عاشقم، بي عشق باشم مرده‌ام
زندگي و مرگ را بي آن، برابر مي‌كشم ...

*****************************************

به من نگو كه فلان واژه شاعرانه نبود
 نگو بيان حقيقت هم عاقلانه نبود
بگومگوي پياپي، سر «نگو» و «مگو»
كه اين يكي ادبي، وان يك عارفانه نبود
كلام را به ظرافت، تو شاعرانه بساز
قرار ما كه فقط حرف عاشقانه نبود
پيام مردم هر دوره با زبان خودش
اگر نبود، كه تاريخ جاودانه نبود
نگاه شاعر هر دوره‌اي، اگر نو بود
زبان، دچار فرايند ظالمانه نبود
كلام مورد تأييد عقل را بنويس
اگرچه گفته شود، هيچ ماهرانه نبود
تمام قافيه‌ها، شايگان شدند اما
بنا به تبصره‌ي تازه، اين بهانه نبود